تبليغاتX
دستها
کیمیاگری
یه روز دوست ۸ ساله ی من از باباش پرسید:

بابا تو دنیا همه چی اختراع شده.دیگه چیزی نمونده تا من بسازمش.

باباهه خندید و  گفت:یه زلزله سنج بساز.

دوست من از فرداش رو طرحش کار کرد.هر روز یواشکی تو حیاط خونه کنار درخت یه گودال کوچیکو عمیق و  عمیقتر میکرد آخه تو طرحش باید یه زنگ رو ته زمین میذاشت و با یه سیم به بلند گویی تو کوچه وصل میکرد تا هر وقت زلزله اومد مردم صدای زنگ رو بشنون و نمیرن.

میدونی آخرش چی شد؟

یه روز باباهه که داشت تو حیاط راه میرفت پاشو گذاشت رو یه عالمه برگ درخت و بی هوا افتاد تو گودال.

نقشه ی دوست من موند واسه نسل آینده چون باباهه فورا گودالو پر کرد.

دوست من الان ارشد برق میخونه ولی دیگه وقت نداره یه زلزله سنج بسازه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 16:24  توسط روان شناس کوچولو |