تبليغاتX
دستها
کیمیاگری
 

آخر همه ي قصه هاي قشنگ همينه ديگه مگه نه؟!

كي جرات كرده بگه اختلاف طبقاتي شاهزاده و گدا بالاخره اون عشق افلاطوني رو ذره ذره بي رنگ كرد؟

كي دلش اومد بگه فقط عشق نبود كه ميتونست ظرف نياز شيرين و فرهاد رو پر كنه؟!

كي تونست بگه درك عاشقاي خيابوني اگه تو چهارچوب ظاهر گير كنه بعدها صداقت ميشه كشك؟!

كي يه بار تو قصه اش نوشت كه بابا دوست داشتن هم ميتونه"فرصت تنهايي دلدار "باشه؟!

نه؟

پس چرا آخر بعضياشون يه شازده كوچولوي سرگردون تو راهروي دادگاه خانواده است؟!

 

 

با اين همه سرانجام ليلي و مجنون جدايي نبود چون مرگ  پايان"باور" نيست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 10:40  توسط روان شناس کوچولو | 
آخه دنبال چی میگردی؟

همین میشه که:زندگی همینیه که هست.

مگه تو تابلوی پیشونیت چی نوشته که تو نمیتونی جلوی آینه بخونی؟

پشت درای بسته هرچی که هست باشه.

سرنوشت اینور در تو دستای توئه.

تو رو خدا دستتو مشت کن و از کنار حرفهای تکراری رد شو.

بهش بگو خدا جون:

"فقط تو و من.باشه؟"

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 10:37  توسط روان شناس کوچولو | 
بعضیامون تکرار مکررات تو زندگی رو معنی آرامش میدونن

و بعضیها از عادت کردن فرار میکنن چون هیجان ناشناخته ها انرژی ادامه دادن رو تو فکرشون تزریق میکنه.

ناف بعضیها با نق زدن و نقادی افراطی بریدن و بعضیها...

بعضیها معیار شرع تو دستشونه و بعضیها خودشون قطب نمان.

و بعضیها بنا به مصلحت از هر دو یا هیچ کدام استفاده میکنن.

 

اما شبیه هم میشیم وقتی که:

غصه داریم اون موقع است که گاهی بدون حرفی آغوشی برومون باز میشه

و شادیم و کسی هست که حتی اگه ندونه چرا؟به چهرمون لبخند میزنه.

 

راست میگفت:هیچ کس نمیداند مرز بین دلشادی و درد کجاست؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 9:14  توسط روان شناس کوچولو |