![]() |
![]() |
|
| کیمیاگری |
|
هیچ کدوم از دوستایی که تو پست قبلی لطف کردن و کامنت گذاشتن به تناقض کامل جمله ی اول و آخر متن من اشاره ای نکردن.
شاگرد جواب هیچ کدوم از سوالاشو از مرشد نگرفت ولی بزرگترین یادگیریش این بود که برای آموختن ذهن باید ساکت باشه. برای گرفتن چیز ارزشمندی باید دستها رو متواضعانه بالا برد. منیت کاذب نمیذاره شاگرد فضای سنگین منتظر موندنو تحمل کنه و اینجاست که باید بشکنه. "و شکست شکست تا به دنبال سوال بگردد در حالیکه چیزی جز سکوت بین او و خدا نبود دستهایش اینگونه به سخن درآمدند: اللهم اشرح لی صدری "
(این دومین درس بود) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 10:42 توسط روان شناس کوچولو |
|
|
او حقایق نیم خفته ی درونم را بیدار کرد و مرا اسیر سوالها نمود. "چرا"ها بیتابم کرد و من مجبور به سکوت شدم. ۳ روز. ۳ روز طاقت فرسا. شوق آموختن را تردیدی وحشی فرا گرفت . صداقتم رنگ می باخت. وسوسه ی رفتن را از چشمانم دید و هیچ نگفت. دهانم بسته و ذهن آشفته ام فریاد میکشید. افسار روحم از هم گسیخت و دیوانه وار خود را به دیوار تن میکوبید. وناگهان در هم شکستم.
این اولین درس بود. (تفسیر این واقعیت در پست بعدی شرح میشود) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 10:50 توسط روان شناس کوچولو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
شاهد بی پایان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|