تبليغاتX
دستها
کیمیاگری
ا

هیچ فکر کردی اگه خدا ما رو هم مث خودش بی نیاز میافرید اون موقع چقد دوسش داشتی؟

خدای تو چه جوریه؟

خدای معامله گر؟(اگه بده خوبه واي به حال روزي كه دير كنه...)

خدای آتیش به دست؟(براي همينه كه روزي ۵ بارخم و راست ميشي؟دقت كن نگفتم نماز.)

خداي فراموشكار؟(هموني كه اون قد كوچيك و بدشانسي كه نميتونه از اون بالا ببينتت)

خداي بازيگر؟(سر از كارش در نمياري؟به يكي هي ميده و صداي تو رو نشنيده ميگيره؟)

اگه دوست داشتن از سر بي نيازي به معشوق باشه تكليف يه عمر ادعا چي ميشه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 11:39  توسط روان شناس کوچولو | 
خیلی خوب الان میگم.

بعضی وقتا برای اینکه بفهمیم بالاخره کی هستیم ممکنه مجبور شیم بذاریم یه بخشایی از وجودمون بمیرن.

                                    ........................................

از نقشای قدیمی دست بکشیم چون دیگه ما رو راضی نمیکنن.

برای خویشتن گذشته ی خودمون سوگواری کنیم.

یه تراژدی غمگین که جون میده با تمام وجود (مث هملت)داد بزنی بودن یا نبودن؟

البته مسئله فقط این نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 9:2  توسط روان شناس کوچولو |