تبليغاتX
دستها
کیمیاگری
سلام.

من هما هستم.می خوام بگم که درسته عشق آوای خودشو داره ولی این آوا عدم نیاز به تعریفشو توجیه نمی کنه.میدونی چرا؟

 عشق اصیل بخصوص اگه خدایی باشه تو اولین وادیش با هزاران حجاب روبرو میشه و بیشتر وقتا برخلاف یه عشق سطحی چندان جذبه ای دل عاشقو نمی لرزونه.

عاشق این جور عشقا نیت و قصد میکنه که عاشق بشه حالا بگذریم که بیشتر ماها نمی دونیم چه جور عاشق میشیم و خودش میاد و میره.(چون من از هوس حرف نمیزنم)

یه عشق واقعی از ضمیر آگاهی جوونه میزنه برای همین اسیر حال و هیجان نمیشه.درد پختش میکنه تا درک لذت فراتر از حد انتظار شیرین بشه.

اگه میگی چرا بعضی ادمای خیلی بد یه شبه عاشق و فانی میشن....میگم اون آدم بده چون تا ته گناه و کثافت رو دیده و خونه ی پرش به پوچی رسیده آگاه میشه که این راه آرومش نمیکنه.

تبصره:فقط بعضی ادمای بد میتونن یه ستاره پیش خدا داشته باشن که تو وقتش میگه:

ارجع الی ربک

با این همه:داداش من میخواس بگه:مشک آن است که خود ببوید.

                                                                                                               دمش گرم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 10:17  توسط روان شناس کوچولو | 
میدونی چرا میگم بیشتر ما آدما تک بعدی هستیم؟

           چرا میگن پوشش آدما زبون دومشونه و قبل از خودشون باهات حرف میزنه؟

           چرا میگن طرف تعصب داره و مرغش یه پا؟

           چرا میگن دوره ی جوونی وقت جهالت و اسب خودسری تاختنه؟

چون بیشتر ما وقتی تصمیم میگیریم بریم سمت خدا قید ظاهرو میزنیم و وقتی پی دنیاش میریم خدا رو مث یه مد کهنه کنار میذاریم.

یکی میشه آرش و با افتخار پز سکولار بودنشو میده و یکی میشه بهروز و میگه عاشق شکلات کاکائوئه ولی ۴ساله لب به قند نزده.

حالت تعادل سخته.چون ماها حوصلشو نداریم مدام رولبه ی تیغ راه بریم.

برای همینه وقتی یه مخالف با ما حرف میزنه به جای گوش کردن ساده به اون مدام تو ذهنمون دنبال جواب دندون شکن میگردیم.

ماها آدمای ساده ای هستیم.بی خودی شلوغش کردیم."پیچیده بودن" دست ساز خودمونه چون از اعتراف کردن میترسیم.

 

 

اعتراف به چی؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 12:13  توسط روان شناس کوچولو | 
میدونی که خیلی نزدیکه؟

میدونی از خیلی هم بیشتر نزدیکه؟

اون قدر نزدیک که اگه دستتو دراز کنی میتونی لمسش کنی.

چرا نشستی؟

مگه هنوز باورش نکردی؟

بابا خودش اومده دیدنت.

پاشو دیگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 12:17  توسط روان شناس کوچولو |