تبليغاتX
دستها
کیمیاگری
داشتم به این فکر می کردم که چرا یکی مثل من گل کاکتوسو از همه ی گلها بیشتر دوست داره و یکی گل سرخ.؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بعد به این نتیجه رسیدم که تعریف ما از این گلها متفاوته.

به این نتیجه رسیدم که نوع گل یا خاصیت اون مهم نیست.اونچه مهمه نگاه من  یا اون آدمه که می خواد از ذهنمون بیرون بیاد.دنبال یه قالب می گرده تا توش جا بگیره.

من برای هر دیدگاهم دنبال یه تمثیل بیرونی می گردم چون عادت کردم همه چی رو مثل یه جماد دم دستم داشته باشم.یه چیزی که عوض نشه.آخه ذهنیت ما نسبت به بیشتر موضوعات سیاله.

پس من فکرمو تو قالب گل کاکتوس حلول می دم چون نمی خوام کشفمو فراموش کنم.تازه یه رمزیه که کسی نمی تونه ازش سر در بیاره.

این کار من تنها نیست.خود خدا هم وقتی می خواست از نوع تفکرش لذت ببره من و اون آدمو خلق کرد.

اشرف مخلوقات بودن هنر ما نیست.ما توانایی خدا رو یدک می کشیم.ما به خودی خود فاقد معناییم.

شیطون اینو نفهمید.

ولی یه چیزی هست:اگه یه روز تو کوچه پس کوچه های درکتون خدا رو دیدین بهش بگین از اون بالا نگاه کنه ببینه هما چی کارش داره.

داداش سعید با توام:من نمی خوام پیامبر باشم.به اندازه ی ممکن الوجودی خودم حق دارم تا نمردم یه چیزایی رو بدونم.

بهش بگید یا عقل هما رو بزرگ کن تا دلیلتو بفهمه یا اونقدر ساده شو تا تو کله ی نفهمش جا بگیری.

همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:32  توسط روان شناس کوچولو | 
هی بزرگترین دروغ گو ... با تو ام!!!

بابا یه دفعه هم که شده به خودت بگو نمی تونم...

تا زمانی که از بلندپرواز ترین تخیلات خود احساس تزلزل نکنم فکر نخواهم کرد

که آنچه میخواهم انجام دهم زیادتر از حد لازم است...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 22:39  توسط روان شناس کوچولو | 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:36  توسط روان شناس کوچولو | 
همیشه خودمو مقصر می دونستم.

تو همه ی این سالها که به دیدنش می رفتم عظمت خونش تا چند لحظه چشمای نگرونمو به بازی می گرفت.همیشه می ترسیدم راه بازگشتو گم کنم.تو این همه ترس و برق خیره کننده ی چهل چراقاش و صدای ازدحام طلب کننده ها همیشه در حسرت  یه لحظه سکوت شک داشتم که یه هیکل کوچیکو تو یه گوشه از دیوار ببینه.

خجالت می کشیدم باهاش حرف بزنم.شاید یه لحظه روشو به من می کرد و می گفت: تو چی از من می خوای؟

تا حالا ازش نپرسیدم.شاید اون هم کنج دلش راضی نیست دو تا جوون به خاطر ۵۰ متر از هم جدا بشن و هر سال کیلومتر ها به حرمش اضافه بشه.

شاید به خاطر همینه که من تو حرم امام زاده حمزه احساس سبکی داشتم و غیر از خواسته هام فرصت شنیدن پیدا کردم.حالا می فهمم که آقا امام رضا تو اون همه زرق و برق خیلی غریبه.خیلی غریب.

دلم می خواست با همین دستای ضعیفم یه جای دور(خیلی دور)براش یه حرم کوچیک می ساختم که دیواراش فقط آبی فیروزه ای باشه و هر داشکسته ای که به دیدنش می رفت یه شمع براش روشن کنه.چهل تا شمع.

می دونم دستای من بالاخره یه روز معجزه می کنه.

 

.

 

 

 

آمین

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:1  توسط روان شناس کوچولو | 
راههایی هست برای رابطه که از دست ها آغاز می شوند.

لخظه ای خاموش باش و به صدای خالص رابطه گوش کن.

چه می شنوی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 15:8  توسط روان شناس کوچولو |