تبليغاتX
دستها
کیمیاگری

بهونه ها زيادن.

"چرايي" ها  زيادتر.

چي قراره باقي بمونه؟!

تفكري كه به محض خلق شدن توي ذهن؛ بين صداها غرق ميشه؟

تصوير صورتيكه با محبت توي يه لحظه ي اندك بت خيره شده؟

دفتر خاطرات دوران نوجووني؟

كتاباي دانشكده؟


آخ...

وقتي5 شنبه توي زنگ تفريح كارگاه تخصصيمون (بعد از چند سال گذشتن از فارغ التحصيلي) از پنجره كلاس به باغ پشت ساختمون دانشكده نگاه كردم دلم ياد چند سال پيشو كرد كه براي اولين بار از اين پنجره بيرونو نگاه مي كردم...

پنجره رو باز كردم و با همه وجود نفس كشيدم.

من؛ هما؛

حالا بزرگ شده بودم

اما يادم نمياد اون روزها دلم مي خواست چيا رو نگه دارم؟

فقط حس اونروزا باقي مونده بود.


چقد همه چي قشنگ و نزديكه...



مي فهمي؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 20:28  توسط روان شناس کوچولو | 

به نظرت چرا بعضی از ما آدما به جای اعتراف ساده به اشتباه مدام دنبال توجیه های ساختگی و حق به جانب هستیم؟

 

چرا اقرار به اشتباه و اظهار تاسف اینقد سخته؟!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:13  توسط روان شناس کوچولو | 

روز جمعه

مبداء: راهداري كوهستان

مقصد: منطقه كوهستاني و زيارتي علي بلاغ

محل گم شدن: منطقه حفاظت شده ي شكار

شروع مسير: 6 صبح

قرار برگشت:3 عصر

...ساعت 12 شبه:‌هنوز سرگردان در دره هاي تاريك

من: خسته، كفشهاي سنگين كوه، مچ هاي پاي ورم كرده، لباساي خيس از تگرگ و افت شديد فشار

طي مسافت:‌بيش از 100 كيلومتر صعود و فرود

نگران نيستم چون با اينكه آب حتي براي خوردن نيست با تيمم نمازمو خوندم

خدايا تاريكي و تنهايي اقامتگاه آخرمو به اين نماز ببخش

همه رفتن

نور چراغ تويوتاهاي حفاظت به چشمم مي خوره

من موندم و تاريكي و خدا 

نه حس رفتن دارم و نه پای موندن


میفهمی؟!


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:7  توسط روان شناس کوچولو | 
بهار اومد.

توی بهترین حالت ممکن لمسش کردم.

بالا اومدن خورشید از پشت کوههای ترکمنستان رو نشسته روی تپه سبز و کوچیک خارج از این شهر کوچیک هر روز صبح تماشا میکنم.

سلام خورشید

سلام مرغ مینای وحشی

سلام گلهای لاله

سلام عطر گلهای کوهی

سلام خنکای سحرگاهی

و

.

.

.

صبح بخیر خدای زیبای من...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 12:23  توسط روان شناس کوچولو | 

یه وقتایی همه ذهنم دنبال توجیه حال بدمه!

یه وقتایی ذهنم فقط دنبال تیکه های خوب پازله!

یه وقتایی ذهنم دنبال چیزاییه که خودشم نمیدونه چی هستن؟!

یه وقتایی هم ذهنم پر از جوابه اما سوالی مناسب پیدا نمیکنه!


امروز عصر هم توی این شهر غریب و سرد و مرطوب گذشت...

هنوز هم زمستونو دوست نخواهم داشت!!!

ذهنم با دلم یکی شده.


من منتظر بهارم...


+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 17:27  توسط روان شناس کوچولو | 
زمستونو دوست ندارم!!!

اکسیژن و نور خورشید توی فضای خونه ها زیاد نیست

خیلی از مراجع کننده هام خلق ملال انگیز دارن توی این فصل

حتی بدن زیر اونهمه لباس بخوبی نفس نمیکشه

رنگها سرد و بیروحه

پرنده ها نگران دونه گوشه ای کز می کنن

بچه های مستضعف روستاهای اطراف کفش مناسب ندارن

 

صدای نبض زمینو میشنوی؟

داره واضح تر میشه

بهار توی راهه

 

زمستونو دوست ندارم اما شکر که درکش کردم تا بتونم "مشتاق" منتظر بهار بمونم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 10:42  توسط روان شناس کوچولو | 

وقتی زندگیت متفاوت میشه

علاوه بر هیجان این دگرگونی و جذابیت اون،

باید مواظب شوک ناشی از این تغییر هم باشی.

باید به خودت فرصت بدی تا این همه شادی، زیبایی و خوشایندی درست هضم بشه.

به تعبیری همشو یهو قورت ندی.

مز مزه کنی

ذره ذرشو درک کنی.


درک خوشبختی آگاهی و هوشمندی میخواد.

یاد بگیر خوشبخت بمونی!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 9:33  توسط روان شناس کوچولو | 

توی سریال هیروز (قهرمانان)

 یه احتمال شکوفا شدن نیروهای هر فرد رو به خورشیدگرفتگی ربط میدن!

درصورتیکه اگه کمی دقت کنیم...

 در بروز ناگهانی این تواناییها توی داستان هر کدومشون اثری از خورشید گرفتگی نبود!

جالب تر از همه اینکه!

تنها کسیکه این تواناییها رو به خدا ربط میده و اینو هدیه میدونه رییس جمهور امریکاس!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 10:5  توسط روان شناس کوچولو | 
جالبی سریال هیروز (قهرمانان) میدونی به چیه؟

همه به دنبال نجات دادن دنیا هستن!

حتی وقتی توی  دنیای درون خودشون هر روز...

انفجارهای کوچیک باعث نابودی بیشترو بیشترشون میشه!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 11:52  توسط روان شناس کوچولو | 

این دفعه با دفعه های قبل خیلی فرق داشت.

مسیر حرکت به خواست یکی از لیدرها یهو تغییر کرد.


وقتی بعد از یه ساعت صعود روی شیب تند به اولین درخت زالزالک رسیدیم

نمیدونوستم چیکار کنم؟!!!

همه بچه ها از شاخه هاش آویزون شدن و با شادی مشغول خوردن

یه آن تموم خاطرات دوران بچگیم برام رنگی شد.

وقتی 3 سالم بود...

با مامان هر وقت همین موقع ها از کنار  گاری چوبی و قدیمی پیرمرد میوه فروش رد می شدیم

مامان برام یه قیف کاغذی کوچیک ازش زالزالک میخرید

اونقد زالزاکها برام جالب و خوشگل بودن که همیشه قبل رسیدن به درب خونه همشونو نشسته می خوردم!



بعد این همه سال...

نه پیرمردی هست

نه گاری دستی

نه قیف کاغذی

و نه حتی مامان!



اما نگاهم که به راه کشیده شد دیدم کل مسیر صعودمون پر از درختای زالزالکه.


خدایا من چقد خوشبختم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 10:13  توسط روان شناس کوچولو |