تبليغاتX
دستها
 
دستها
 
 
کیمیاگری
 
امروز دلم یه جعبه ی مداد رنگی می خواد تا...

تا به هرکی می رسم یه مداد آبی رنگ هدیه بدم.

تا به هرکی می رسم دستشو بگیرم و با مدادم آبی رنگش کنم.

همه ی مدادای آبی رنگ برای دستایی رو به آسمون آبی رنگ.

امروز روز منه.

دارم بدجوری بزرگ می شم ولی هنوز یه آدم کوچیکم.

 خدایا خودت به بزرگیت این کوچیکو در پناه دستات بگیر.

به امید آخرین پرواز آبی

"آمین".

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 12:13  توسط روان شناس کوچولو  | 
وقتی میگه بیا خوب یعنی دلش تنگ شده.

چرا صداشو نمی شنوی؟

وقتی هی نیگات می کنه و نمی بینی غصه اش می گیره آخه بد جوری دلش گیره.

چرا صداش نمی کنی؟

وقتی گاهی دردت می آد نگو چرا من؟

دستاتو پر از نیاز کن تا نازتو بخره.

دلتو پر از دردای آگاهانه کن تا نزدیکیشو لمس کنی.

صدا می آد... میشنوی؟

 

"آیا من برای بنده ام کفایت نمی کنم؟"

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 19:11  توسط روان شناس کوچولو  | 

I pray you will be our eyes

and watch us where we go

and help us to be wise

in times when we do not know

let this be our prayer

when we lose our way

lead us to a place

guide us with your grace

to a place where we will be safe

I pray we will find your light

and hold it in our hearts

when stars go out each night

let this be our prayer

when shadows fill out day

lead us a place

we ask that life be kind

and watch us from above

we hope each soul will find

another soul to love

let this be our prayer

just like every child

........................................................................................................................................

prayer(دعا)

wise(عاقل)

grace(لطف)

shadow(ظلمت)

fill out(پر کردن)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:43  توسط روان شناس کوچولو  | 
همون پسر بچه (تو یه اپیزود دیگه)

واسه مادر بزرگش توضیح می ده که چجوری همه چی ایراد داره: مدرسه...خونه...دوستا...و...

مادربزرگه که مشغول پختن کیک بوده میپرسه:

-کیک دوس داری؟

-آره.

روغن چی؟

-نه.

-حالا دو تا تخم مرغ؟

-وووی نه مادربزرگ.

-آرد چی؟از آرد خوشت می آد؟جوش شیرین میخوری؟

-نه نه حالم از همشون به هم میخوره.

-آره عزیزکم.همه ی این چیزا به تنهایی بد به نظر می رسن اما وقتی به درستی با هم مخلوط شن یه کیک خوشمزه درس میشه.

خدا هم همینجوری عمل میکنه.خیلی وقتا تعجب می کنیم که چرا خدا میذاره ما یه عالمه سختی رو تحمل کنیم.این همه درد واسه ی چی وقتی دستاش قدرت هر رهایی رو داره واسه ما؟!!!

ولی اون میدونه که وقتی همه ی این مشکلات بد مزه کنار هم چیده شن تو مسیر زندگی

نتیجه همیشه خوبه.

فقط باید بهش اعتماد کنیم...

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:33  توسط روان شناس کوچولو  | 
باباهه داشت روزنامه می خوند اما پسر کوچیکش مدام مزاحمش می شد.

حوصله ی بابا سر رفت و یه صفحه از روزنامه رو ـکه نقشه ی جهان توش بود- تیکه تیکه کرد و

به پسره داد.

:بیا واست کاری دارم.یه نقشه ی دنیاس.ببینم میتونی اونو دقیقا همون طور که هست بچینی؟

و دوباره رفت سرغ روزنامه اش.میدونست پسره تموم روز مشغول این کاره.

اما یه ربع بعد...

پسرک با نقشه ی کامل برگشت.

باباهه با تعجب پرسید:مامانت بهت جغرافی یاد داده؟!!!

پسره :جغرافی دیگه چیه؟ اتفاقا پشت همین صفحه تصویر یه "آدم" بود.

وقتی تونستم اون آدمو دوباره بسازم دنیا رو دوباره ساختم.

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 20:38  توسط روان شناس کوچولو  | 
به سالهایی که رفته... نه.

به سالهایی که هنوز نیومده  نگاه کن.

چند سال هنوز داری؟

چند سال؟

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 10:41  توسط روان شناس کوچولو  | 
میدونی چرا هنوز بهت میگه نه؟!!!

 

میدونی چرا هنوز خودتو پشت درهای بسته پیدا میکنی؟

میدونی چرا هنوز جوابی نشنیدی؟

میدونی چرا هنوز دل کوچیکت آروم نگرفته؟

میدونی چرا هنوز چشات پر اشکه؟

میدونی چرا هنوز پر از تمنای خواهشی و دستات خالیه؟

...

آروم باش خوب من

هنوز وقتش نرسیده که بدونی.

هنوز وقتش نرسیده.

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 19:22  توسط روان شناس کوچولو  | 
به شبهایی فکر میکنم که بی ستاره و بی مقصد تو آسمون سیاه رنگ هزار راه خیره موندم.

شاید راست میگفت که برای پیدا کردن!!! نیازی به طول و عرض سماوی و ابعاد فلکی نیست.

بدون ستاره ی قبطی هم میشه به قبله ی یقینی عمیق نماز خوند.

شب شهاب بارون با همه ی سوز سرماش و با وجود کامل بودن ماه و شدت نورش میشد آذرگوی ها و شهاب های زیبایی رو دید و از شادی فریاد کشید.

ولی میخواس چیز دیگه ای بگه:

به کهکشان آندرومگا اشاره کرد و گفت...

خودتو رو این تیکه از زمین تصور کن..

حالا از خودت بیرون بیا و بالا برو...

خودتو از بالا ی ایران ببین...

برو بالاتر...

حالا از قاره ی آسیا به پایین نگاه کن...

بالاتر...

کره ی زمین...

بالاتر...

منظومه ی شمسی...

بالاتر...

کهکشاه راه شیری...

بالاتر...

کهکشان های دیگه که مثل ذره ی غبار دیده میشن تو جهانی که مرکز و گوشه نداره.

حالا خودتو به خاطر بیار!!!

خدایی که اون همه عظمت تو ید قدرتشه...تو رو صدر مخلوقاتش قرار داده.

تو سرور تمام کائناتی.

ذره ی وجود تو   تو این عالم بی در و پیکر میتونه دلشو بلرزونه.

محض خاطر تو  تو قلب کوچیکت جا میگیره.

تو میون دو بی انتها قرار داری.

بی انتهای درون و بیرون.

 

دلت از غصه ها نگیره خوب من.

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 14:49  توسط روان شناس کوچولو  | 
گاهی که غوغای درون راهی به بیرون پیدا نمیکنه...

گاهی هر چی که تو آسمون شب دنبال ماه میگردی از نگاهت پنهون میمونه...

گاهی که از این همه سکوت تشنه ی یه صدا و فقط یه صدا میشی...

گاهی که هر چی به در بسته ی حکمت میکوبی فقط صبر میاد....

گاهی و تنها گاهی که فکر میکنی داره باهات بازی میکنه...

 

 

چیزی نگو.

چیزی نخواه.

حتی منتظر هم نمون.

فقط بهش اعتماد کن.

همین.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 18:47  توسط روان شناس کوچولو  | 
از کنارت رد میشن..........میفهمی؟

اسمتو صدا میزنن...........میشنوی؟

مبادا بیان و تو نباشی!!!

مبادا در دلت بسته باشه!!!

مبادا در بزنن و تو نفهمی!!!

مبادا...

 

فرشته ها میان.

فرشته ها حتما میان.

خدا اون ور تر منتظره.

مبادا دلت شکسته باشه و فرشته ها دست خالی برگردن!!!

 |+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 9:33  توسط روان شناس کوچولو  | 
 
  بالا