تبليغاتX
دستها
کیمیاگری
گفت: من همانقدر به خدا محتاجم که او به من مشتاق...

گفت: در ملکوت مجال از دست رفته وجود ندارد. اگر دری بسته شود دروازه ای می گشاید.

گفت: گرچه مادیت مرگ نابودمان می سازد اندیشه ی مرگ نجاتمان می بخشد.

گفت: درست هنگامیکه انسان کوچکترین نشانه ای از آنچه طلبیده است نمی بیند باید برای آن تدارک ببیند.

گفت: اندوهگین نباش که برای خدای تو همه چیز ممکن است.

گفت: من در انتظار غیرمنتظره ام.

گفت: ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 21:2  توسط روان شناس کوچولو | 
تو طبیعت تنها چیزی که به یه جسم وزن می بخشه قانون جاذبه اس.

و اگه بشه

سنگریزه ای رو "به اندازه ای که باید"...

از این سیاره بالا برد و دور کرد

به بی وزنی می رسه.

هی ی ی ی کجایی؟

گرفتی چی گفتم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:19  توسط روان شناس کوچولو | 
آدمی هرگز نباید سازش کند
منتها وقتی همه کارهایت را کردی
"خاموش بایست و منتظر"
گاه این...
 دشوار ترین زمان برآورده شدن خواسته است.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 20:55  توسط روان شناس کوچولو | 
امروز دلم یه جعبه ی مداد رنگی می خواد تا...

تا به هرکی می رسم یه مداد آبی رنگ هدیه بدم.

تا به هرکی می رسم دستشو بگیرم و با مدادم آبی رنگش کنم.

همه ی مدادای آبی رنگ برای دستایی رو به آسمون آبی رنگ.

امروز روز منه.

دارم بدجوری بزرگ می شم ولی هنوز یه آدم کوچیکم.

 خدایا خودت به بزرگیت این کوچیکو در پناه دستات بگیر.

به امید آخرین پرواز آبی

"آمین".

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 12:13  توسط روان شناس کوچولو | 
وقتی میگه بیا خوب یعنی دلش تنگ شده.

چرا صداشو نمی شنوی؟

وقتی هی نیگات می کنه و نمی بینی غصه اش می گیره آخه بد جوری دلش گیره.

چرا صداش نمی کنی؟

وقتی گاهی دردت می آد نگو چرا من؟

دستاتو پر از نیاز کن تا نازتو بخره.

دلتو پر از دردای آگاهانه کن تا نزدیکیشو لمس کنی.

صدا می آد... میشنوی؟

 

"آیا من برای بنده ام کفایت نمی کنم؟"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 19:11  توسط روان شناس کوچولو | 

I pray you will be our eyes

and watch us where we go

and help us to be wise

in times when we do not know

let this be our prayer

when we lose our way

lead us to a place

guide us with your grace

to a place where we will be safe

I pray we will find your light

and hold it in our hearts

when stars go out each night

let this be our prayer

when shadows fill out day

lead us a place

we ask that life be kind

and watch us from above

we hope each soul will find

another soul to love

let this be our prayer

just like every child

........................................................................................................................................

prayer(دعا)

wise(عاقل)

grace(لطف)

shadow(ظلمت)

fill out(پر کردن)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:43  توسط روان شناس کوچولو | 
همون پسر بچه (تو یه اپیزود دیگه)

واسه مادر بزرگش توضیح می ده که چجوری همه چی ایراد داره: مدرسه...خونه...دوستا...و...

مادربزرگه که مشغول پختن کیک بوده میپرسه:

-کیک دوس داری؟

-آره.

روغن چی؟

-نه.

-حالا دو تا تخم مرغ؟

-وووی نه مادربزرگ.

-آرد چی؟از آرد خوشت می آد؟جوش شیرین میخوری؟

-نه نه حالم از همشون به هم میخوره.

-آره عزیزکم.همه ی این چیزا به تنهایی بد به نظر می رسن اما وقتی به درستی با هم مخلوط شن یه کیک خوشمزه درس میشه.

خدا هم همینجوری عمل میکنه.خیلی وقتا تعجب می کنیم که چرا خدا میذاره ما یه عالمه سختی رو تحمل کنیم.این همه درد واسه ی چی وقتی دستاش قدرت هر رهایی رو داره واسه ما؟!!!

ولی اون میدونه که وقتی همه ی این مشکلات بد مزه کنار هم چیده شن تو مسیر زندگی

نتیجه همیشه خوبه.

فقط باید بهش اعتماد کنیم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:33  توسط روان شناس کوچولو | 
باباهه داشت روزنامه می خوند اما پسر کوچیکش مدام مزاحمش می شد.

حوصله ی بابا سر رفت و یه صفحه از روزنامه رو ـکه نقشه ی جهان توش بود- تیکه تیکه کرد و

به پسره داد.

:بیا واست کاری دارم.یه نقشه ی دنیاس.ببینم میتونی اونو دقیقا همون طور که هست بچینی؟

و دوباره رفت سرغ روزنامه اش.میدونست پسره تموم روز مشغول این کاره.

اما یه ربع بعد...

پسرک با نقشه ی کامل برگشت.

باباهه با تعجب پرسید:مامانت بهت جغرافی یاد داده؟!!!

پسره :جغرافی دیگه چیه؟ اتفاقا پشت همین صفحه تصویر یه "آدم" بود.

وقتی تونستم اون آدمو دوباره بسازم دنیا رو دوباره ساختم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 20:38  توسط روان شناس کوچولو | 
به سالهایی که رفته... نه.

به سالهایی که هنوز نیومده  نگاه کن.

چند سال هنوز داری؟

چند سال؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 10:41  توسط روان شناس کوچولو | 
میدونی چرا هنوز بهت میگه نه؟!!!

 

میدونی چرا هنوز خودتو پشت درهای بسته پیدا میکنی؟

میدونی چرا هنوز جوابی نشنیدی؟

میدونی چرا هنوز دل کوچیکت آروم نگرفته؟

میدونی چرا هنوز چشات پر اشکه؟

میدونی چرا هنوز پر از تمنای خواهشی و دستات خالیه؟

...

آروم باش خوب من

هنوز وقتش نرسیده که بدونی.

هنوز وقتش نرسیده.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 19:22  توسط روان شناس کوچولو |